المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
120
مروج الذهب ( فارسى )
ابى اسحاق گفت كه سهل بن عبيد بن عمرو خابورى براى ما نقل كرد كه ابن حنفيه به عبد الملك نوشت كه حجاج بديار ما آمده و من از او بيمناكم و ميخواهم كه او را بدست و زبان بر من تسلط ندهى . عبد الملك به حجاج نوشت : « محمد بن على به من نوشته كه وى را از تو معاف دارم ، من دست ترا از او كوتاه ميكنم بدست و زبان بر او تسلط ندارى و متعرض او مشو . » پس از آن حجاج محمد را در اثناى طواف بديد و لب بگزيد و گفت : « حيف كه امير مؤمنان مرا در بارهء تو مجاز نكرده است . » محمد به دو گفت : « مگر ندانى كه خداى تبارك و تعالى در هر روز و شب سيصد و شصت نظر دارد شايد يكى از آن نظرها را به من كرده و بر من ترحم آورده و ترا بدست و زبان بر من تسلط نداده است . » گويد : حجاج اين سخن را به عبد الملك نوشت . عبد الملك نيز آن را بپادشاه روم كه او را تهديد كرده بود نوشت . پادشاه روم به دو جواب داد : « اين سخن از طبع تو و طبع پدرانت نيست . اين سخن را يا پيمبر يا يكى از خاندان پيمبر گفته است . » . شعبى گويد : « عبد الملك مرا پيش شاه روم فرستاد ، وقتى بنزد او رسيدم از هر چه پرسيد جواب دادم . رسم نبود كه فرستادگان پيش او بسيار بمانند ، اما روزهاى بسيار مرا بداشت تا آنجا كه براى بازگشت شتاب داشتم . وقتى ميخواستم بيايم به من گفت : « تو از خاندان سلطنت هستى ؟ » گفتم « نه ، يكى از مردم عادى عربم » و او آهسته سخنى گفت ، آنگاه رقعهاى به من دادند و گفتند وقتى نامهها را برفيق خود ميرسانى اين رقعه را نيز به او بده » گويد : « وقتى بنزد عبد الملك رسيدم نامهها را رسانيدم رقعه را از ياد بردم و چون قسمتى از خانه را پيمودم كه بيرون بيايم آن را به ياد آوردم و بازگشتم و رقعه را به دو دادم ، وقتى آن را بخواند به من گفت : « آيا پيش از آنكه رقعه را به تو بدهد چيزى با تو گفت ؟ » گفتم : « آرى به من گفت : تو از خاندان سلطنت هستى » و من گفتم « نه ، يكى از مردم عادى عرب هستم » آنگاه از پيش عبد الملك برون شدم و چون بدر رسيدم مرا باز گردانيدند ، وقتى پيش او رسيدم گفت : « ميدانى